اين جا هميشه زمستان است

 

تاکو :خدا با ماست! چون از یانکی ها متنفره!

بلوندی:- نه! خدا با ما نیست. چون از احمق ها هم متنفره!!

 (فیلم خوب ، بد، زشت/ سرجیو لئونه) ...

یه حرفایی همیشه هست که نمی تونی به کسی بگی ! الان پر از اون حرفای ناگفته ام ...جمعه و تنهایی و من که یه قصه تکراریه ...اما نمی دونم چرا یهو دلم تنگه گذشته شد ! اگه ماشین زمانی بود به سال 84 می رفتم ! دانشگاه و بچه های ورودی 84 ! دلم براشون تنگ شده ...نخ سوزن برای یه نفر !! یه نفر که با بقیه فرق داشت ! هر ایینه هر جا که می رفت من دنبالش بودم ...واحدهامو با اون چک می کردم ...می اومد کافی نتم و من اون موقع می شدم خوشبخت ترین ادم دنیا ! می تونستم براش کاری انجام بدم ...چه ذوفی داشتم اون موقع ...100بار می خواستم بهش بگم  اما نتونستم ...باری ان روزگار به سر امد و روزگار مجال تازه ای بهم نداد ...یعنی الان کجاست؟ چی کار می کنه ؟ شنیدم نامزد کرده...خوشبخته ؟ نمی دونم اما اینو خوب می دونم که یادش همیشه یادمه ...!

اینجوریه دیگه؛ روز ما هم اینجوری می گذره ...خدا یا ما هست یا نیست ! اگه باشه که همه جوره ساپورت می کنه ! دیدین بعضی ها رو ؟ انگار خدا بغلشون کرده ! همه جوره شانس میارن اما با بعضی ها نیست ! ( نمونه ش من ! ) همه جوره بلا سرشون میاره ! هوی چته ؟ چکارت کردم ؟ مریضی ؟  گل و خاک کم اوردی ؟ ته مونده خاکت بودم ؟ حتما اون موقع که منو افریدی شب جمعه ای چیزی بود  بهت خوش نگذشته بود ! ولله ! با اون نونات !

 

 

نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط رضا نظرات () |

بچه بودم ؛ ارزوهای دور و درازی داشتم ؛ دوست داشتم به خیلی چیزا برسم که تو بچگی حسرتشون رو داشتم ! که الانم دارم ...و خواهم داشت ؛ نرسیدم ؛ نمی دونم کی مقصر بود ؟ اما خودم از خودم بیزار شدم ! خودم مقصرم ! فکر می کردم وقتی به اینجا برسم خیلی چیزا دارم اما حالا که رسیدم می بینم هیچی ندارم ...

حتما پیش خودتون میگین این دوباره داره بر خویشتن می ژکد ! اما هر آینه این احتمال رو هم بدین که شاید هیچ اتفاق خوبی برای من پیش نمیاد که بگم ؟ من اون قمار بازیم که بباخت هر چه بودش ! اما هنوز هوس یه قمار دیگه دارم ...هیچی ندارم ؟ همه رو باختم اما این دفعه می خوام همه زندگیمو قمار کنم ...و ببازم ! باری اینحایی که من هستم ته ته ته خطه ! اخرین ایستگاه !

تو زندگیم ماجرا های زیادی اتفاق افتاده که همه اش می تونه نمودار حال دیگران باشه اما واسه خودم برای دفع حوادث سلاحی نساختم ! دوستانی که داشتم هر چند که همه از در مظاهرت و معاونت وارد شدن اما همه از دم طبل بلند بانگ در باطن هیچ بودن ! وفتایی که باید باشن نیستن  و قس علی هذه !

تقصیر خودم بوده هر چی که سرم اومد ! کار هایی کردم که طاعنان مجال وقیعت یافتند ! باری این همه طعنه و زحم زبون که می زنن بیش از طاقت منه ...

هرچه  حساب می منم که با خودم چند چندم ؟ میبینم چار هیچ عقبم ! اونم تو نیمه اول زندگی !یه نیمه مونده تا پایان ! منچسترم که باشم فک نکنم بتونم کاری کنم ! باید تا حد بارسا بشم ...ببینم با تیکی - تاکا میشه کاری کرد که حداقل مساوی بشم ؟  ببرمش تو وقت اضافه ؟ اونجا شلوعش کنم و بازی رو ببرم ؟ وا ؟!! چه غلطا !

 پی نوشت :

 بر خویشتن ژکیدن یعنی : غرغر کردن !

طاعنان مجال وقیعت یافتندیعنی :  سرزنش گران مجال طعنه زدن پیدا کردن !

بیا فارسی رو هم مجانی یاد گرفتین ! دیگه چی می خواین ؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

 

خـدایـا چـقـدر مـی گـیـری ... !!

کـه بـگـذاری شـب اول قـبـر قـبـل از ایـنـکـه تـو ازم سـوال کـنـی ، مـن یـه چـیـزایـی ازت بـپـرسـم؟

 می خوای قدرت نمایی کنی ؟ من که حرفی ندارم ! اصلا تو لیونل مسی ؛ من شیث ! تو بارسا ؛ من ختافه ! چقدر می خوای گل بزنی ؟ چقدر تحقیرم کنی ؟ خوشت میاد؟ نه جدی خوشت میاد ؟ چرا همیشه وقتی دوتا پاره اجر پرت می کنی رو زمین اولیش می خوره تو سر من ؟؟ چرا ؟ها ؟ این به جهنم ! چرا دیگه دومیش رو هم می زنی رو اولی ؟!

خسته شدم ! خسته ام !   یه وقتایی هم باهات تک به تک شدم اما از فرط خستگی توپ رو زدم به تیر ! خوارم کردی ...حقارتم رو به رخم کشیدی ..

من باختم !تو 90 دقیقه بازی ...ولی تو این چند دقیقه وقت اضافه یه فرصت به من بده ! حتی شده افساید ! ولی جون مادرت پرچم نزن ! یه دفعه اشتباه کن ...همین یه بار ؛ یه فرصت ...میشه خدا ؟؟!

 پی نوشت ...

این روزا حال خوشی ندارم ؛ هم جسما هم روحا !!(تنوین نذاشتم !) تنها دلخوشی این روزای سخت یه نفره که کنارم نیست اما حداقل دو روز تو هفته می تونم صداشو بشنوم و به همینم قانعم ! و یکی دیگه که شنبه ها ساعت پنج و نیم منتظرشم ! میاد و میره و من ... فقط از دور نگاش می کنم ..فقط نگاه می کنم !

یک نفر، از وسط کوچه صدا کرد مرا

بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!

با خودم، با همه، با ترس تو مخلوط شدم

شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!

خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه

ترس گل دادن تو در وسط ِ دروازه

 

از تحمّل که گذشتم به تحمّل خوردم

دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!

حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند

باختم! آخر بازی، همگی دست زدند!!!

شعر از دکتر سید مهدی موسوی

نوشته شده در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

خدایا تو هنوزم تنهایی؟ اشکال نداره، واسه همه پیش میاد. حالا تعریف کن ببینم طرف
کی بوده ... ؟!!!!!چشمک

 

خلاصه این که حال ما هم عوض نشد ! با این چیزا حالمون عوض نمیشه شادی جان ..! به هر دری زدیم خوردیم به در بسته ...تو هر کوچه ای رفتیم بن بست بود ! اون گوشه از قلبمون هم که جای هیچکس نیست ؛ با کی آروم میشه ؟ مشخص نیست ؟؟ اصلا هم مهم نیست ...!هیچی مهم نیست ..حتی این زندگی و این ادما و حتی اون ..!؟؟این قدر تنها شدم که خودم به خودم زنگ می زنم و اهنگ پیشوازم رو گوش میدم ..!!چه حالی میده ...دل بردی و پنهون شدی از من چرا ای بی وفا ؟؟

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

امروز 17 شهریور تولدم بود ! یه روز خاص که بی هیچ اتفاقی گذشت ! نه تبریکی نه .... هیچی !  امروز چقدر غمگین بودم ؛چقدر حالم بده ؛ احساس می کنم چقدر همه چیزمو باختم و هیچی هیچی توی دستام نیست ؛ 

 

        

سرم از روزهای بد پُر شد

مثل یک کیسه ی زباله شدم

جشن بی مزه ی تولد بود

خبر آمد که چند ساله شدم!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم. با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته. و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم، می توانیم گریه کنیم، می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم، می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم، می توانیم دعوا کنیم.

می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم.

با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.

سروش صحت

پی نوشت :

هیچ وقت دوستی نداشتم .. نمی دونم ایراد از منه یا از ...؟؟دوست که می گم منظورم دوستای واقعیه ! از اون دوستایی که اون بالا نوشته ! نداشتم ! دوست و رفیق زیاد دارم اما همه شون فقط وقتی دوستن که کارشون یه جایی گیره ! اون وقته که پاشنه در خونه رو از جا می کنن ! زنگ می زنن ..اس ام اس می دن ! ولی هیچ کدومشون ته دلشون با من رفیق نیستن ؛ خودشون خوب می دونن ...از حالا به بعد منم رفیق اونا نیستم ! یکی میشم مثل خودشون ! مثل خودتون !

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط رضا نظرات () |

Design By : Night Melody